یکشنبه20بهمن 92(زمستانی که میگذرد...)

داخل ماشین در حالی که برف پاک کن جلوی ماشین رو زده بودم با دستمال بخار شیشه رو از داخل تمیز میکردم ، صدای اعتراض آویسا بلند شد که چی:"مامانی! مامان نسرین! مال منم رو بزن"منم که نفهمیدم چی داره میگه رو بهش کردم و گفتم: چی مادر؟ بعد با صدای بلندتر در حالی که داشت شیشه عقب رو نشون میداد دوباره گفت:میگم شیشه منم رو هم بزن تمیز شه.منو بگی
اندکی بعد از حرکت کردن از اداره."دخترم لطفاً بشین رو صندلی من عقب ماشین رو نمی بینم" و ایشان کماکان استوار و پابرجا.اندکی بعد صدام رو بلندتر کردم و حرفم رو تکرار. در حالی داشت رو صندلی می نشست گفت:"مامان چرا صدات رو بلند می کنی؟ تو بهترین دوست منی" و من کماکان
روز جمعه خاله عاطفه آش پخته بود و زحمت کشید با عمو علی آوردند دم خونه مون(قربون معرفتش که این روزا بین آدما خیلی کم شده
)وقتی عمو علی آش آورد دم در هر چی اصرار کردیم بیاد تو قبول نکرد آخه راشین کوچولو تو ماشین خوابیده بود و ما نه خاله عاطفه و نه راشین کوچولو رو ندیدیم. وقتی عمو رفت.آویسا گفت: "مامانی! راشینی که سوپ داره خواب بود؟" من و بابا 



یکشنبه20بهمن 92(زمستانی که میگذرد...)
